تبليغاتX
ghajarboys

ghajarboys

 

اگر کارگردانی و افتاده ای به کمبود تخیل، سوژه ای برگیری و نقش یکی از همان شخصیتهای کانون خورشید را بدهی به یکی از آنجلینا جولی های وطنی تا لازم نباشد بنشینیم و بر سرگذشت خانم کالینز در فیلم بچه عوضی در دهه بیست میلادی گریه کنیم. تا اگر خبرنگاری و از اخباری که بر تارک روزنامه ها می نشانی و خود به تنهایی می شوی خالق ِ خبر و مشعوف می شوی از این مخلوقی که تو را نیز بر صدر نشانده بفهمی که خبر اینجاست و تو اینجا نیستی. تا اگر از آنهائی هستی که از ترس متهم شدن به پوپولیسم و یا خسته از خلق گرایی پیشین، مدتهاست پا از کمر-کش شهر پایین تر نگذاشته ای و نام این تغییر را گذاشته ای جانشینی جامعه مدنی به جای توده گرایی سابق، بفهمی تا کجا از قافله مدنیت پرتی و خبر نداری. مقصود اینکه اهل هر طیف و طایفه ای که باشی و دوستدار زندگی و خواهان تماشای عکسهایی درباره آن، حجت سپهوند مجبورت می کند با سرزدن به خانه خورشید واقع در دروازه غار، به خودت سربزنی : یا برای اینکه از همین خودت خجالت بکشی، یا اینکه خودت را به یاد آوری، یا اینکه خودت را با همه دغدغه های حقیرت فراموش کنی. عکسهایی در باره زندگی در جایی که زندگی در آن به بایان رسیده هم کاری است. همین دیالکتیک مرگ و زندگی شاید مخاطب را به واکنش وادارد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:40  توسط مجتبی امین محمد  | 

از آنجایی که نمی شود به بلاگفا اعتماد کرد و ممکن است یهویی وبلاگ را به باد فنا بدهند که در این مورد هم ما مسبوق به سابقه هستیم بنابراین دنبال سقفی هستم که بروم از اینجا همانند دیگر دوستان بلاگی. اما راستش از طرفی دلم هم نمی آید. این همه سابقه و علایقی که هرکدام از این پست ها برایم خاطره است و  همچنین آرشیو اینجا را رها کنم و به وبلاگ جدیدی هجرت کنم.نمی دانم واقعا چه کنم. اما بزودی تصمیمم را می گیرم . موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:47  توسط مجتبی امین محمد  | 

با سلام خدمت همه ی دوستان. متاسفانه امسال سال خوبی نداشتم امسال که سال ۸۸ باشه اولش که پدر بزرگ در کما بود تا تابستان که به آن دنیا رفت و در همان تابستان هم برادرم راهی اوین شد آنهم از جریاناتی که بر همه ما تلخ گذشت. امسال سال خوبی نبود چون همانطور که آرشیو وبلاگم را نگاه می کردم افتضاح کار کردم و چیز آنچنانی امسال ننوشتم نمی دانم چرا اما خب نشد. اما انگار پاییزش هم خوب نیست از همین هفته های اول پاییز غم و غصه به من هجوم آورد و آنی که می باید می بود رفت و با بی وفایی هم رفت گفتنش از شرایط حاضر سخت است و نه فقط او که رابطه ای که انسان با خدای خودش و دیگرانی دارد هم دچار تزلزل می شود. امیدوارم این تجربه سخت و دردناک نصیب کسی نشود که امیدواری بی خودی است. حرف زدنش و به یاد آوردنش که همیشه مثل یک کابوس همراه انسان است بی فایده است. برادر می گوید در این مدتی که نبود و حالا آمدم دوستان و  نزدیکانم را شناختم کسانی که با هم دوست بویدم دیگر سراغی نمی گیرند و این تراژدی ماجراست بعد از آن فکر کردم که خب زندگی ادامه دارد. آری زندگی با تمامی ورود ممنوع هایش ادامه دارد ولی چه ادامه دادنی؟

سال ۸۸ خوب نبود چون تجربه دردناکی را پشت سر می گذارم  و نمی دانم چگونه شد که یقیینی ۱۰۰ درصد به صفر درصد رسید؟ چطور بر بالکنی یاستاده ای ویکباره زیر پایت خالی می شود؟ منو بگو که هی می  خوام ننویسم و از این شرایطی که اشک که هیچ غصه اش بیشتر خار به تن آدم می مالد بیان نکم اما نمی شود. ۸۸ خوب نبود چون نه زیاد عکاسی کردم و نه فتوبلاگم را مثل قبل آپ کرده باشم. گفتم هم فالی باشد هم تماشایی و شما را به دیدن عکسهایی از ماه های : ژانویه  فوریه  مارس و آوریل دعوت کنم. در این میان عکس های  شعار نویسی بر ضد حسنی مبارک در تهران   / محل دفن اسرائیل   /  خلوت یک پسر در مترو /  نیایش  /  شهر تهران  / شاخه ی یخ زده     / دره  / آفتاب پشت ابرقاصدکتردیدdoneky and view of tehran    / جوان نمکی در خیابان     و  نوازش   از عکسهایی است که به نظرم زیبا تر و جذاب تر هستند.                             

  • people and snowy mountain مردم و کوه برفی   کمک به مردم مظلوم غزه؟   sky is mine آسمان مال من است    foggy خیلیا پیاده رفتن خیلیا شدن سواره    محل دفن اسرائیل
  • tehran air and milad tower برج میلاد در هوای آلود...    popular protestations of Iran against the Israeel...    today snowfall بارش برف امروز   on wall شعار نویسی بر ضد حسنی مبارک در تهران    just cat نماهایی از یک گربه   ya abolfazl abbasیا ابوالفضل عباس
  • tehran sun rise طلوع خورشید تهران 
  •  

  • + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 18:27  توسط مجتبی امین محمد  | 

    دیدار سوپراستار سینما با احمدی نژاد

    خبر بالا اگر واقعیت داشته باشد باید گفت که آقای گلزار اگر فکر کرده اید با این اقدام رفع تعلیق خواهید شد درست فکر کردید اگر فکر کردید تهیه کننده ها باز سراغ شما می آیند و باز به سینما بر می گردید درست فکر کردید اما آقای گلزار اگر تا دیروز مردم عاشق چشم و ابرو و نحوه بازی کردنتان بودند امروز مردم به دلها نگاه می کنند به اراده ها به شجاعت ها. امروز مردم سوپر استارشان باید شجاعت داشته باشد باید تن به هر ذلتی ندهد. آقای گلزار بایست سوپر استار دلها شد.

    مطمئن باشید در آینده مردم سراغی از بزدلها و ترسو ها نمی گیرند

    + نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:18  توسط مجتبی امین محمد  | 

    امید و نومیدی عناصری هستند که در یک نسل بیشتر و در یک نسل کمتر وجود دارند. این روزها فکر می کنم  که نسل دوم نومید تر و نسل سوم امیدوارتر به آینده نگاه می کنند. هرچند از شانسم به پست آدمهایی می خورم که کلا نومید هستند. اینها گفتگوهایی است که با دوستانم داشتم هرکدام رو جدا کردم  تا به شفافیت بحث بیشتر کمک کنه

    یک پدر شهید: ای بابا چه فرقی می کنه؟ این بره؟ اون میاد وضعمون تغییر نمی کنه و هیچی نمیشه آخرشم همین آش و همین کاسه است. یعنی اتفاقاتی که افتاده و در حق کسانی که ظلم شده حالا همونا بیان بازم وضع همینه و دزدی و اینا هست.

    یک پدر بازاری : من طرفدار موسوی هستم اما واقعا این اعتراضات نتیجه ای داره؟ بیانیه ۱۱ موسوی چیز خاصی داشت؟ به نظر من که چیز خاصی نداشت یه سری چیزای معمولی گفته کلا فایده نداره

    یک نسل سومی که حالا دکتر هست: ببین عمق چیز رو که میگی الان هست ما اون موقع توی کوی دانشگاه دیدیم اون موقع عمق چیز بود و از اون به بعد من فهمیدم جریان چیه دیگه الان این مسائل برام هیجان انگیز نیست و مهم هم نیست. در واقع اون زمان ما دانشجو بودیم و توی حرارت اون زمان اون اتفاقا افتاد  اینم مثه اون موقع است تا بوده همین بوده

    یک مسئله ای که کلا از نسل دومی که اکثرا نومید هستند ( چون بهرحال ۳۰ سال پیش کاری کردند که به نظر برخی هاشون اشتباه بوده و  ممکنه حتی احساس عذاب وجدان هم داشته باشند)  می شود فهمید اینه که اونها به دلیل ذهن منفی انگاری که دارند چشم امید به آینده را ندارند و در مورد بعضی نسل دومی هایی که البته سنشون ۳۰ سال میزنه بلکم بیشتر باید گفت کلا سوابق ذهنی دوران قبلی که تجربه کردند و تجربه تلخی هم بوده باعث شده که اونها نسبت به آینده نومید باشند. نکته ای که هست اینه که اونها معتقدند اینم مثل رویدادهای گذشته است. فکر می کنم اتفاقات اخیر اصلا مثل گذشته نیست و این دوره زمانی با همه دوران فرق می کند این مسئله را می شود از شعارنویسی ها نه در تهران و بالا شهرش که در بازار مرتجع ترین مرکز تجارت ایران  و سنتی ترین مکانی که تجار حضور دارند فهمید نه تنها شعاری مثبت نه تنها تشویق به حضور در روز قدس بلکه شعار نویسی هایی با  تم <<مرگ>> . دوران دوران عجیب و غریبی است دوران دوران تکراری ایی در ایران نیست. در این دوران از نامه خواهر شهید باکری تا زن آیت الله صدوقی گرفته تا نامه دکتر سروش همگی گواه بر جامعه ای دارند که شکاف در آن رخ داده. شکاف نه میان مردم و دولت که آنهم هست شکافی که در میان مردم رخ داده. باور کنیم که شکاف میان ملت رخ داده و رادیکالی تر هم شده است. در شبکه اجتماعی فرندفید اگر عضو باشید می توانید دوستانی را بیابید که در پی اعلام موضعشان از طرف دوستی که ماه ها باهم بودند بلاک شدند و حتی فحش  و بد بیراه شنیدند. فضای ملتهب فرندفید برای هر جامعه شناس و روانشناسی می تواند جالب باشد.

    ایران در دوره ای مانده سرنوشت ساز و تاریخ ساز در دوره ای که شاید هیچ گاه چنین شکافی میان ملت ( که مثلا  حتی در خانواده و بستگان هم اختلافات  و طرز تفکرات مختلفبه شکل دعوا و نزاع باشد کمی غیر منتظره است) نبوده و اینکه آینده چگونه به ما لبخند می زند یا شرمسارانه پلک هایش را می بندد  و .. مشخص نیست

    + نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:18  توسط مجتبی امین محمد  | 

    چند هفته پیش بود وقتی داشتم غوره پاک می کردم کمرم کمی درد گرفته بود  چند روز بعدش  در تماس با دوستم ازش پرسیدم شماها غوره / لوبیا سبز/نخود سبز/ باقالی و غیره و ذالک پاک می کنید یا که نه از بیرون آماده می خرید؟ و دوستم هم در پاسخ گفت نه ما وقت نداریم و از بیرون آماده می خریم

    بعد از اینکه تماسم تموم شد به این فکر کردم که یعنی اونایی که وقتشون رو برای شستن ظرف و پاک کردن  و سر و سامون دادن به مواد غذایی که می خرند و خلاصه کارهای خانه تلف نمی کنند خیلی از زندگی جلو ترند؟ یعنی آنهایی که ماشین ظرفشویی ماکرویو و کلی تجهیزات مدرن و پیشرفته در خانه و آشپزخانه دارند و کمک کارشان هست یا که با وجود توانایی جسمی خدمتکار هفته ای یکبار برایشان می آید یا که همه چیز را آماده می خرند حتی غذای روزانه شان را در زندگی خیلی جلو هستند؟

    سوال دیگری  در ذهنم پر رنگ شد  و آن این بود که دنیای مدرن ما با این تجهیزات و امکانات رفاهی که می خواهد زمان را برای ما نگه دارد و از تلف شدنش جلوگیری کند چه چیز به ما داده که دنیای سنتی نداده؟ این  پیشرفت فقط به واسطه گذر زمان است یا که نه واقعا پیشرفتی کیفی است که کمک می کند آدم زندگی بهتر صلح آمیز تر عاقلانه تر انجام دهد؟  به این می اندیشم  و معتقدم که دنیای مدرن با تمام کمک هایش تفاوت فاحشی با دنیای سنتی به لحاظ رشد و توسعه انسانیت ندارد. 

    جنگ ها هنوز هستند دیوانه ها هنوز حضور دارند بیماری های لا علاج هنوز وجود دارند دنیا فرقی نکرده مثل یک دایره به خود می پیچیم فقط فکر می کنیم در حال پیشرفت هستیم فقط فکر می کنیم

    ---- قصدم از مثال های بالا تخریب و مسخره کردن اعمال و فعل های مدرنیته که ممکن است همه ما انجام بدهیم نبود اینها فقط مثالهایی برای افکارم بود. 

    + نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 2:3  توسط مجتبی امین محمد  | 

    کوکان در نقاشی کشیدن همیشه یکسان نقاشی نمی کشند گاهی روحشون شاده و گاهی روحشون غمناکه عینا تاثیر این روحانی شون در نقاشی هاشون مشخصه. نه تنها کوکان که بزرگسالان هم در فیلم هاشون در عکس هاشون و اثر های خودشون تاثیری که اطرافشون روی روح و مغزشون گذاشته در اثر خودشون مشخص است. آنروزها  به این فکر می کردم زمانه زمانه جهیدن است جهیدن از سنت های غلط  و فرود آمدن از مدرنیته با شیله و پیله. آنروزها درونم تضادی بود بین دین و مدرنیته و سنت و خلاصه از این قسم چیزها ( دیگر از گفتن چیز هراس ندارم چرا که رئیس جمهور محترم خودش چیزگوست). از همان رو بود که از اون عکس قبلیه خوشم می اومد و اون عکسی که به همراه پسرعمو و پسر عمه عزیز سوژه شدیم و  در دل کوهستان به هوا پریده بودیم انداختیمش. و در وبلاگ گذاشته بودم.

    حال اما از عکسی که گرفته ام خوشم می آید. به این فکر یم کنم که زمانه  کنونی مثل آبکش دارد سره را از ناسره تمییز می دهد. به اینکه اگر دیروز سه تا بودی ممکن است فردا دو تا شوی به این اگر دیروز می جهیدی امروز باید بایستی به این که اگر دیروز برایت روشن نبود تضادی تو را اذیت یمی کرد امروز باید بایستی آنهم در شب. و چه بسا که هنر این ایستادن آنهم در شب بیشتر از اندیشه دیروز است؟ دورنمای من و تو امشب مثل این عکس روشن است ساعاتی تا صبح باقی نمانده؟

    + نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:44  توسط مجتبی امین محمد  | 

    وقتی ما همه یک نوع می اندیشیم هیچ یک از ما نمی اندیشد.

                                                                                                   والتر لیپمن

    + نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 2:35  توسط مجتبی امین محمد  | 

    امامزاده زید تهران نه از آن جهت که روزهای سه شنبه همیشه میزبان رحیم مشایی  است و نه از آن جهت که در قلب بازار تهران است و نه از آن جهت که متهمانی اعتراف کرده اند که قصد بمب گذاری در امامزاده زید تهران را داشته اند مشهور است امامزاده زید تهران با بنای قدیمی اش و با آیینه کاری و کاشی کاری منحصر به فردش که متعلق به زمان ناصر الدین شاه قاجار است و همیشه چشم توریست ها و جهانگردان را به خود حیرت زده می کند نه تنها مکانی مذهبی بلکه مکانی تاریخی است در کنار امامزاده زید تهران هم مقبره یک شازده به نام لطفعلی خان زند هم وجود دارد و البته من متعجبم که ناصر الدین شاه  قاجار چطور با توجه به اینکه مرمت این امامزاده را به عهده گرفته و کاشی کاران زبردستی را استخدام کرده بود برای این کار . و به اصطلاح کلی زحمت کشیده بود برای مرمت این بنای تاریخی چطور  قبر دشمن خونین جدش لطفعلی خان زند را نابود نکرده؟ مگر این شاهان قاجار  که در کتاب های درسی توی کلمه مان کردند که چیز بودند چطور آن موقع قبر ایشان را نابود نکردند؟ نبش قبر نکردند؟

    از اینها که بگذریم سخن من جای دیگری بود که به این جا کشید. کنار امامزاده نشسته بودم و با دوستی که بیش از نیم قرن از سنش می گذرد و از جوانی اینجا می آمده صحبت می کردیم می گفتم چرا دور مقبره فرش پهن نمی کنند؟ فقط سنگ است؟ خب طبیعتا برای مردم سخته که روی سنگ کنار مقبره نماز بخوانند با خنده جوابم را داد : که یکدفعه با  اینها ( کسانی که عهده دار مسئولیت امامزاده هستند) سر این قضیه بحثم شد و گفتند چون نماز فردی چی چی نیست باید نماز جماعت خواند و ... این دوست ما خندید و گفت اینها فکر می کنند با زور می شود مردم را به نماز جماعت فراخواند. مورد دیگر هم این است که چهار فرش وقف این چهارگوشه دور مقبره است که می بینی اینجا نیست. پرسیدم مگر وقف نیست وقتی کسی وقف این محیط کرده باید اجرا شود گفت ای بابا اینا چه می دونن وقف یعنی چی.

    سرتان را با این خاطرات مذهبی و شاید به درد نخور درد نمی آورم که حتما دارید میگید ای بابا کارمون از نماز فردی و واجب و اینها گذشته بحث بحث دیگری است امروز. آره حق باشماست بحث بحث دیگری است سخن من هم از ذکر این دو مورد جالب این بود که عهده داران مسئولیت امامزاده که طبعا دیندار هستند به اصول دینداری مثل لا اکراه فی الدین و به اصل مبرهنی چون وقف که آیت الله خمینی هم اشارات مستقیمی به آن داشتند هم نمی کنند چه رسد به ...

    قبلا فکر می کردم ما فقط نفت داریم کمی بعد فکر کردم ما اس ام اس و تلفن و اینها را داریم کمی گذشت و مشخص شد چیزی به نام صدقه داریم و حالا وقتی هر روز می بینم چه پولی سرازیر مقبره های امامزاده ها می شود (که از بد حادثه خرج مرمت و بازسازی این مکان های مذهبی و تاریخی و اطعام به مردم هم  نمی شود ) بلکه اداره اوقاف هپولی می کند فهمیدم ما فقط نفت نداریم چیزهای دیگری هم داریم

    راستی هپولی رو همینجوری می نویسن؟ نکته دوم اینکه من متعجب می شوم که چقدر توریست و جهانگرد میان همین امامزاده و از دیدن آیینه کاریش کف بر می شوند و هی عکس می گیرن و متعجب به بالا نگاه می کنند جالبیش اینه که ما از بس این آیینه کاری و کاشی کاری رو دیدیم برامون معمولی شده اما برای اونا...

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:33  توسط مجتبی امین محمد  | 

    زن با آرایشی ملایم و رفتاری سنگین روی سکو ایستاده بود پسر جوان در میان زنان روی سکو در انتظار قطار مترو ایستاده بود . من از عقب تکیه داده به دیوار حرکات ژسر رو نگاه می کردم برام جالب بود با عین به اینکه می دانست آنجا واگن مربوط به زنان است باز آنجا ایستاده بود. قطار وارد ایستگاه شد من رفتم جلو پسر جوان آمد جای من نزدیک دیوار ایستاد. آخرین قسمت واگن نزدیکترین قسمت به واگن زنان وارد قطار شدم . حالا نکته جالب توجه این بود که زن با سرعتی مثال زدنی به حالتی مثل دویدن داخل واگن مردان شد  و گوشه  ای ایستاد در آخرین ثانیه ها که در قطار باز بود پسر جوان هم با سرعت وارد قطار شد با همراهش مشغول صحبت کردن بود و وقتی درست روبروی زن به فاصله نیم متری اش ایستاد کمی تعجب کردم زیراکه به غیر از من سه الی چهار نفر دیگر ایستاده بودند با یان حال پسر جوان می توانست مکانی دیگر برای ایستادن اختیار کند. مطمئن شدم که رابطه ای باید بین زن و پسر جوان باشد. تفاوت سنی زن با پسر جوان مثل یک مادری که ۱۸ سالگی ازدواج کرده و در همان سال بچه دار شده و حالا بچه اش در ۲۰ و پنج و اینا جلویش ایستاده. تعجب و حیرت با لبی خندان از من سرازیر بود هرچند نتیجه رو ندیده بودم اما حس می کردم اینا رابطه دارند با هم. زن با قدی به مراتب کوتاه تر سنش حول و حوش ۳۰ و پنج یا بالاتر می زد. چند ایستگاه گذشت واگن شلوغ شد و حالا وقتش بود که آنها گفتگو رو شروع کنند. پسرک با نگاه و بعد از آن با چند کلمه مکالمه رو شروع کرد مشخص بود که با برنامه ریزی با هم قرار گذاشته و صحبت می کردند. دیگر در لفافه نبود و باهم صحبت می کردند نکته عجیب متانت زن بود شاید از اینکه عده ای هنوز مانده بودند و می دیدند که پسر جوان داره باهاش صحبت می کنه شاید بخاطر اینکه آشنایی های یکی دو ماهه بوده و خجالت می کشیده شاید بخاطر .. نمی دونم اما این یکی برای من فضول واقعا عجیب بود. البته ناگفته نماند که من از فضولی داشتم می مردم تا بدونم متن گفتگوهاشون بیشتر چیست؟ اصولا وقتی بالاشهری های تهران از ایستگاه های بالایی آنهم صبح می زنند بیرون بعد از ایستگاه پانزده خرداد( بازار) وقتی برای خرید پیاده نشوند اگر جوان باشند ایستگاه شهرری برای دانشگاه پیاده می شوند و غیر از این قبرستان ممکن است محلی برای خلوت باشد. چون معمولا جوانمرد قصاب  و خزانه و اینها مکانی جالب برای آنها نیست.

    .... نمیگم حتما اما خب ممکنه. از چهره ها هم نمی شود فهمید ولی کلا کیس جالبی بودند دو نفرشون. خیلی دوست داشتم بدونم چجوری آشنا شدن چجوری با هم صحبت می کنند و چجوری ادامه می دهند؟ آیا زنه خیانت کرده بود یا هنوز دختر مانده بود؟( نه بعیده چون بهش نمی اومد که باکره باشه) یا شایدم بیوه بود؟ البته دلیل اینکه پسر جوان با این زن رابطه دوستانه داره کاملا مشخصه: در روانشناسی ها علت این کار رو پسرانی با خصوصیات شخصی یی بیان می کنند که دوست ندارند همراهشون یه دختر لوس و ننر و به اصطلاح همسنشون که تشخیصش پایین است( البته همه دخترا اینجوری نیستن از شانس بد این جور پسرا دخترایی که دیده اند تا حالا اونجوری بودند) رو برای خودشون انتخاب کنند. این جور پسرها علاقه دارند با کسی باشند که ازشون چیزی رو یاد بگیرند فهمشون قد خودشون بالا باشه البته این وسط تمایل جنسی نقشش هم می تواند کمرنگ هم پررنگ باشد.

    امروز ازدواج های نسل ما با دختران از خود بزرگتر چند ماه بزرگتر چند سال بزرگتر  است و ترجیحش می دهیم به اختلاف چند ساله و بزرگ تری سنمان به دختران چرا؟ کاش جامعه شناس بودم و بررسی می کردم و می فهمیدم. این نکته جالبیه که پسرانی که با دختران یا حتی بیوه های ۳ الی ۷ سال بزرگتر از خود ازدواج می کنند دیوانه نیستند از روی هوی و هوس نیست و از کله شقی خودش و حیله و مکر زن نیست. فقط اینها نیست. 

    چند روز پیش میزبان چند خانواده در بهشت زهرا بودیم آخرین باری که زن و شوهره رو دیده بودم بر می گشت به بچگیم. وقتی زن و شوهره رو دیدم زنه مثل پیرزنا شده بود و مرد با اینکه ریش داشت و ریشش هم مشکی و گاها سفید هم توش داشت با این حال زن و شوهر مثل خواهر و برادری با اختلاف سنی زیاد بودند. بعدا متوجه شدم زنه چند سال بزرگتر از شوهره بوده. اما بشدت تکیده شده بود.

    قصه پیغمبر و حضرت خدیجه  برای نسل هایی است که این ازدواج ها را تابو نمی کنند. اصولا در این دنیا تابویی که از دل سنت بیاید شایسته نیست. اما قدیم این ازدواج ها تک و توک بود دلیل شایع بودن این نوع دوستی و ازدواج ها چیست؟

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:29  توسط مجتبی امین محمد  | 

    Share/Save/Bookmark Subscribe