تبليغاتX
ghajarboys

ghajarboys

یه موقع ها فردگرایی  و انزوا  جواب می ده مثلا ادم دوست داره تنهایی مسافرت بره تنهایی تفریح کنه یا تنهایی به کوه و دشت بره و از تنها بودن خودش لذت ببره و یکی از خوبی های تنهایی شاید این باشه که میشه ادم بیشتر فکر کنه هم به خودش هم به کاراش، البته بدی تنهایی در خارج از خانه اینه که ادمو به این توهم وامی داره که واقعا ادم تنهایی است؟ و شاید یه کم ادمو افسرده هم بکنه

اما امروز که پنجشنبه باشه با یه سری از بچه ها که 9 نفری می شدیم رفتیم کوه ( کوه که چه عرض کنم کوه نبود چون یک چهارم راه رو هم نرفتیم ( اونم به خاطر نسوان) ) و به نظرم بودن با دیگران حرف زدن و مهمتر و لذت بخش تر از اون برام اینه که بشینم ببینم دیگران چی می گین واقعا برام جالبه

دوستم میگه تو چرا هیچی نمی گی؟ میگم اینجوری راحتترم  ادمارو نگاه می کنم ، دقت می کنم کی چی میگه چه جوری میگه و خلاصه اش کنم از تحلیل شخصیت ها لذت می برم

امروز خیلی بیرون بودن در خانه و این تفریح نیمه کوهی به ما حال داد امید است مکرر شود

 

اقتصاد دونی:

دیروز با یکی  صحبت می کردیم که ظاهرا بازنشسته بانکی بود البته از  این کارمند های معمولی نبود. میگفت می دونی چرا اینها اینهمه اصرار دارند که هرسال یک الی دو درصد سود بانکی رو پایین ببرند؟ گفتم نه. گفت به خاطر اینکه شرکت های صنعتی وابسته به دولت چون ایران خودرو و سایپا و...  بعد از این که وام های کلان از بانک ها می گیرند خود بخود بعد از کاهش نرخ سود بانکی سود زیادی می برند این طرف می گفت سایپا از این راه 600 میلیارد حالشو برده واین یعنی یک چرخه  که اونایی که توشن به عرش می روند و انها که بیرونند به زیر فرش و احیانا موکت. سیاست های پوپولیستی هم تا وقتی جواب می دهد  مگه نه؟

بینممدعلی(بین المللی):

چهار ماه پس از کناره‌گیری از رقابت برای کاندیداتوری حزب دموکرات در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۸، جان ادواردز، سرانجام حمایت خود را از باراک اوباما اعلام کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:33  توسط مجتبی امین محمد  | 

دنیا دنیای جالبی است

انصافا

وقتی که دیدی عده کمتری نسبت به سال قبل بهت تبریک تولدتو  می گن می تونی نتیجه بگیری که ادم تنهاتری هستی و تنهاتر شدی نسبت به قبل

خیلی برام جالب بود امروز تولدم بود و وقتی نگاه کردم که کیا بهم تبریک گفتن ماجرا برام جالب شد چرا که فقط پسر عموم و دختر عموم و دوستم هادی  بهم تبریک گفتن البته گله ای هم نیست در این  دنیای پر مشغله

شاد باشید امیدوارم که تولدهاتون همه بهتون تبریک بگن تا حس نکنید که خیلی تنهایید

 

 

 

بعد نوشت:

در اولین کامنت این پست الهام(تنبان قرمزی) گفته که:

بهتره منم به کسایی که تولدتو تبریک گفتن اضافه کنی

 

 

 بی ربطدونی:

تصاویری زیبا از شادی جوانان استانبولی از قهرمانی گالاتاسرای در لیگ ترکیه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:37  توسط مجتبی امین محمد  | 

سلام

یه چند روزی اصلا نیومدم اینترنت هم اینکه خیلی این چند روز خسته بودم هم اینکه وقتشو هم نداشتم خلاصه که نشد پست اپ کنم که بدین وسیله از تمامی روح های پر فتوح و غیر پر فتوح عذر خواهی می کنم

واقعا یه چند مورد توی کله ام بود که بنویسم اما الان درمانده ام که چجوری بنویسم  نمی اد دیگه !!

فردا هم احتمالا برم کوه حالا پلنگ چال  یا کلکچال فرقی نمی کنه مهم اینه که بعد از دوماه دارم می رم کوه و از افسردگی بعد از نوروز شاید خارج شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط مجتبی امین محمد  | 

شاید این پست خصوصی ترین پست این وبلاگ باشد. از فروردین 85 دو سال می گذرد شاید فکر کنی که عمر این وبلاگ 2 ساله است و در سالگرد دو سالگی اش است اما حقیقت این است که اینطور نیست

یادمه اولین فکر و جرقه زدن وبلاگ صحبت با پسر عمه ام بود که پیش خود گفتیم که بیاییم یه وبلاگ بزنیم نمی دونم دقیقا چه زمانی بود فکر می کنم سال 83 یا 82 بود که فقط فکر اینکار را کردیم و اسم وبلاگ را من گذاشتم  ghajarboys

بعضا افرادی کامنت می گذاشتند می گفتند قاجار بویز  یعنی چی؟ خوب ما نوادگان قاجاری هستیم و گفتم اینجوری جذاب تره , من اصرار داشتم که حتما از قاجار استفاده کنیم خلاصه پسر عموم هم اضافه شد و  فکر می کنم شب عاشورا بود که من یه نوشتاری نوشتم به قد 4 صفحه وقتی برادرم که وبلاگ نویسه این منظره رو دید کلی دعوام کرد و گفت که باباجون مقاله که نمی نویسی باید وقتی تو وبلاگ می نویسی کم بنویسی که دیگرون حوصله کنند بخونند

گذشت و گذشت و با راهنمایی های برادرم روز به روز وبلاگم از لحاظ نوشتاری و فنی پیشرفت کرد و نوشتن را یاد گرفتم نوشتنی که مخاطبش معلوم نیست بعد از پرشین بلاگ اومدم بیرون خیلی اون موقع اذیت می کرد و اومدم به بلاگفا

 سال 84 تابستان امد و پاییز اومد و به رویداد چاپ کاریکاتور های موهن  بر ضد پیامبر رسید  که منم به هر زور وقتی کاریکاتور ها رو پیدا کردم نقدی نوشتم و اینها که چند روز بعد وقتی خواستم سر به وبلاگ بزنم دیدم بلاگفا میگه هیچ وبلاگی با این نام نیست

باورم نمی شد مثل پتک کوبیده بودند به سرم باورش سخت بود چند روز بعد امتحان کردم به دیگرون گفتم امتحان کنند اما فایده نداشت با اینکه نقد کرده بودم ولی وبلاگم دخلش اومده بود و ان همه ارشیو و ان همه نوشته به باد فنا رفت خیلی حرص خوردم و با خودم گفتم دیگه نمی نویسم

بهار 85 شد و دلم طاقت نیورد و دوباره شروع به نوشتن کردم

یکی از دوستان کامنت گذاشته بود که وبلاگ شما فیلتر است دوباره اعصابم خورد شد رفتم دیدم که من وبلاگ را می بینم اما در بعضی جاها فیلتر است بهار که به شمال رفته بودم دیدم که بله اونجا هم وبلاگ فیلتر است خلاصه نامه ای نوشتیم به مخابرات و دلیل فیلتر شدنمان را پرسش کردیم

جواب امد که لینک فیلتری گذاشتی، منم هی گشتم و چیزی پیدا نکردم توی لینک هام بعدا متوجه شدم که چون وبلاگ ابراهیم نبوی را لینکیدم اینها ما را فیلتر کرده اند و اون موقع هم هنوز وبلاگ دوم دات کام نبوی فیلتر نشده بود به محض اینکه لینک را برداشتم چند روز بعد وبلاگ باز شد

امیدوارم دیگه به این مشکلات برنخورم و ارزو دارم که هیچ وبلاگی فیلتر نباشد

از همه دوستانی که در این دوسال و ما قبل از ان کامنت گذاشتند متشکرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:39  توسط مجتبی امین محمد  | 

خسته از یار دیروز

خسته از دشمن امروز

خسته از فردای مرموز

خسته از ابرهای سپید

خسته از دریای راکد

خسته از زنان عاشق

خسته از مردان فائق

خسته از کاکتوس مرده

خسته از شکوفه پژمرده

خسته از راز رازقی

 

خسته از دین زورکی

خسته از علم پولکی

خسته از انتخاب الکی

خسته از شعور بی شور

خسته از سازش ساختگی

خسته از سراب دوستی

خسته از ستایش خورشید

خسته از نور بی امید

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:18  توسط مجتبی امین محمد  | 

برای دیدن عکسهایی از این کلاغ ها اینجا کلیک کنید

همیشه نوروز در شهرهایی چون همدان و تبریز و شهرکرد و کلا شهرهایی با اب و هوای سرد در 13 روز ابتدایی اش بهاری نیست کمی سبزه در کناره جاده و دشت ها وجود دارد اما هنوز جوانه ای از درختی برای برگ و غنچه ای برای شکوفه ای بیرون نمی زند و نزده است

با تمام این احوال اثار باستانی و اب و هوای نسبتا خنک و گاها سرد در شب هنگام می تواند فضایی متفاوت را رقم زند برای انهایی که به مسافرت چنین شهرهایی می روند

من هم در کبودر اهنگ همدان چنین وضعیتی دارم طبیعتی چندان دندان گیر در این موقع سال ندارد اما وقتی اردیبهشت بشود ان وقت است که لاله های وحشی می روید و لذت می بری

برای سومین بار در نوروز به کبودر اهنگ همدان امدم همه میگن همدونی هستی نه بابا یه دکتری داریم که در این شهر فعلا مشغول به کار است حالا ما هم هر سال اینجاییم ( حال می ده دیگه)

اینجا گاهی ادمی انقدر کلاغ می بیند که یاد فیلم پرندگان الفرد هیچکاک می افتد انقدر زیاد هستند که نمی توانی فکرش را هم بکنی وقتی غروب می شود و صدای اذان می اید همگی به پرواز در می ایند و به سمتی در حرکتند ادم فکر می کنه اینا می خوان به ادم حمله کنند

البته در خود همدان و کبود اهنگ هم کلاغ زیاد است و هم دیگر پرندگان

اب و هوا نسبتا خنک ست و باد می وزدو ستاره ها خوب چشمک می زنند.

من هم در حال خوردن و خواندن و خوابیدم هستم و کلی کیف می دهد که از سر و صدا به دور هستم و بی هیچ فکری در حال استراحت .( تلویزیون هم کم می بینم و فقط سریال مهران مدیری را نگاه می کنم و بیشتر هم شهروند امروز و اعتماد ملی و کتابی از اگاتا کریستی را می خوانم)

یه ماجرای جالبی دکتر ما تعریف می کرد می گفت:

یه دوست دوستمون که معلم یکی از دهات بود در یک تشیع جنازه شرکت می کند و می بیند که کف قبر را پهن( مدفوع چهار پایان) می ریزند برایش جالب می شود و می پرسد و یکی از مردم می گوید که اخوند دهات ما گفته مستحب است این معلم هم که تنش برای این مسائل می خاریده از اخونده سوال می کند که چرا کف قبر را پهن می ریزید؟ اخونده هم می گوید چون در رساله نوشته و طبق این نظر سنت ما شده است اقا معلم هم می گوید این رساله را ببینیم و می روند و رساله را می اورند و نشان می دهند که در رساله اینچنین نوشته:

مستحب است که کف قبر پهن ( از لحاظ عرض کمی بزرگ تر ) باشد. خلاصه اینها چندین سال کف قبرشان پهن ( مدفوع چهارپا ) می ریختند غافل از انکه منظور در رساله چیز دیگری بوده

نوروز خوبی با دوری از تکرار ها و با نزدیکی به تنوع ها داشته باشید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 20:48  توسط مجتبی امین محمد  | 

سلام

شب عیده و سر همه شلوغه تو خونه که باید خونه تکونی کنیم و بیرون هم از این  ور به اون ور باید بریم و حساب جمع کنیم و آرزوی موفقیت برای سال بعد و احیانا گوشه اش هم اگر شد خریدی انجام بدهیم

شاید دیگه وقت نشه یا کمتر بتونم این هفته مطلبی رو توی وبلاگ بذارم گرچه یه خاطره از مجلس ششم دارم که قبلا نوشتم و اینجا قرار می دهم ولی کلا وقت کمه و شماها هم احتمالا وقت کمتری می کنید به اینترنت بیایید و سری به وب بزنید

یکشنبه 26 شاید انشا الله برم طرفای جنوب و از طبیعت زیبای جنوب استفاده کنیم و با کلی عکس برگردم البته فکر می کنم روز اول عید به همدان برم احتمالا شاید از همدان بتونم یه پستی بنویسم و وبلاگ و اپ کنم ولی زیادم معلوم نیست پارسال رو که یادتونه جریان قایق های انگلیسی باعث شد که همش سر به اینترنت بزنم و خبر بگیرم ولی امثال رو نمی دونم احتمالا هم 6 و 7 تهران باشم

خلاصه اش اینکه توی این چند هفته کمتر می تونم وبلاگ رو اپ کنم اما تلاش خودمو می کنم

سال خوبی داشته باشید

 

این هم مطلبی از وبلاگ میکروبیولوژی ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:35  توسط مجتبی امین محمد  | 

ديروز رفته بودم كوه
همين كلكچال اخه زمستون نمي شه زياد تو كوه رفتن تنوع نشون داد خيلي حال داد كوه روز پنجشنبه اش حسابي عصباني بودم ولي وقتي جمعه رفتم كوه انگاري هرچي عصبانيت و خستگي روحي بود تخليه شد خيلي حال داد تازه براي بيشتر باحال بودن هم موقع پايين امدن يخ شكنمو دراوردم همينجوري سر مي خوردم و مي اومدم پايين گرچه زمين هم مي خوردم و سر يم خوردم ولي  خيلي كيف مي داد
اينم 4 تا عكسيه از ديروز كه هواي تهران بدفرم الوده بود بعدا عكسهاي الودگي تهران رو ميذارم
اينجا كلكچال است فصل زمستان با كلي برف
ديدن اون همه جوون دختر و پسر كه با هم برف بازي مي كردند رو برفا سر مي خوردند و برف تو يقه همديگر مي كردند زيبا و جذاب بود
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:42  توسط مجتبی امین محمد  | 

چند روز پيشا كه رفته بودم بازار پيش يكي از دوستام كه مغازه پخش پارچه و فروش عمده پارچه  داره داشت با يكي از خريدار ها حرف مي زد كه يارو پشت خط مي گفت كه چرا جنس ها نيومده كه اين رفيق ما گفت كه كارخونه رنگرزي ها مشكل افت فشار گاز دارند و برا همين چند تا از ماشين ها رو خاموش كردند تا كلا كارخونه تعطيل نشه برا همين جنست هنوز رنگ نشده، من اينو چند روز پيش شنيدم ولي فكر نمي كردم كه مشكل افت فشار گاز هنوز وجود داشته باشه كه ديدم ديشب خونه خودمون گازش قطعه ديدم اي بابا دهه فجر و مشكل افت فشار گاز؟ فهميدم كه اره باااااااا ميشه تو دهه فجر بود و مشكل افت فشار گاز داشت اونم تو تهرون

به قول محسن نامجو

آه كه اينطور

 

يه چيز باحال ديگه ام بگم اونم اينكه كه بنگاه هاي انبارداري در جاده كرج كه پارچه هاي  گمركي و چيني رو از خارج مي اد تو بنگاه نگه مي داره تا به دست خريدار برسه همگي تعطيل شدند و دولت گفته بايستي ده ميليارد تا 5 ميليارد بدهيد تا باز كنم

بابا ايول دولت تازه متوجه شده چه جوري بايد جنس وارداتي رو تيغيد

حالا همه برو بچ خريدار پارچه تو بازار و جمهوري و اينا رو اوردند به پارچه ايراني

ايول ايول پارچه ايروني رو ايول

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:26  توسط مجتبی امین محمد  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 17:58  توسط مجتبی امین محمد  | 

باورم کن .

من هنوز مترسک باغ جنون ام

عمری مسافری و من هنوز غرق سکون ام

خیلی سخته........ که بدونم.... نمی خوام اینجا بمونم

 داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم

دست تقدیر تو رو برده.........سرنوشتم رو می دونم

 تو می دونی جون باغ و باغبون بسته به جونم

اون کلاغی که می گفتی........ اومده چشمام رو برده..... دگمه های پیرهنت رو....به تن جاده سپرده

دیگه این دل گله ها مرحم تنهایی من نیست

.

.

تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده

رسم زندگی همینه ........ گاهی سخته   گاهی ساده.


(پیشنهاد می کنم آهنگ این ترانه رو که کاوه یغمایی به شکلی جدا رویای اجرا کرده گوش کنید)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:4  توسط مجتبی امین محمد  | 

من اگر تا بحال نتونستم واسه این نبود که تو ترکم کردی،
اگه از غم می نوشتم واسه این نبود که تو ترکم کردی
هیچ ربطی هم به حرفای اون پسر دایی نامردت نداشت
من هنوز هم پنجشنبه ها
سر اون پیچ قشنگ
شمع به دست وایمیسم
آخه گلم ، عزیزم
من و تو  همدیگرو اینجوری دوست نداشتیم که،یجور دیگه همدیگرو می دیدیم،با سر انگشتامون
من به همه گفتم تو چقدر دوست داشتی با کبوترای امامزاده پرواز کنی
من هم دوست داشتم ،چون تو رو دوست داشتم
وقتی تو پریدی همه گفتن تقصیر منه
من گریه کردم، آره گریه، اما نه با سر انگشتام ، با دلم ، با چشام
همه گفتن داری می خندی
بخدا من از خدا خیلی خواستم که به من پرواز یاد بده
اگه نتونستم واسه این نیست که تو نیستی،خدا با من قهره
چون وقت پرواز من به به تو فکر می کردم ، به آغوشت ،واسه همین خدا تورو از من گرفت
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:15  توسط مجتبی امین محمد  | 

وسعت فاصله تقصیر تو نیست،

لحظه ها حادثه را می سازند،

لحظه ها در گذر و .........

ثانیه ها بین ما فاصله می سازند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:39  توسط مجتبی امین محمد  | 

می دونی خدا بزرگه،

 

 خیلی هم بزرگه، واسه من اونقدر بزرگه که نمی تونم از رگ گردن به خودم نزدیکترش ببینم، واسه همینه که وقتی میگی نه، وقتی با عاشقت تلخی می کنی، فقط میگم خدا بزرگه،

 برای همین امیدی ندارم که بر گردی، حس وقتی رو دارم که از خدا بهشت برین می خوام !!!

 شاید یه روزی ،

یه زمانی ،

 وقتی تو بری ، بت پرست بشم، شاید بتی بپرستم که کوچیک باشه، اندازه اشکم، اندازه ی در قلب تو واسه من ، بتی که پاک باشه، به پاکی شراب نگاهت،

 شاید یه روزی،

 یه زمانی ،

 وقتی تو بری ، بگم خدا منم، خدای عاشق،خدایی که عشق رو از نماز و نیاز تو معبد نگاهت ساخت،

 ولی نه........ ولی نه، از عشقت نه می شه خدایی کرد و نه بت پرستی، آخه عشقت اندازه ی همون خدایی که من باهاش غریبم ، عشق من بزرگه،

 شاید یه روزی ،

یه زمانی ،

 وقتی تو بری ، بت پرست بشم، ولی اینبار از خدا اجازه می گیرم تا بتی بسازم، جنسش از جنس عشقم به تو ، تا که کامل بسازمش، شبیه تو، ولی قلبش بزرگ، فقط کوچیک می سازمش، اونقدر کوچیک که نتونی ببینیش، تا نفهمی که من عاشقتم،

تا نفهمی من کافر خدای عشق تو شدم،

 خودم می شم راهب معبدش، راهی کوه و سنگ و تیشه ها، چله نشین غصه هام، بی خیال از هیچ خیالی، آسوده می میرم در درد دوری،در آغوش خدای جدید، تینای من،اسم تو یاد گل است و عشوه و ناز، تینای من شاید یه روز از تو اجازه بگیرم...................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:10  توسط مجتبی امین محمد  | 

 

این روزا دنیا واسه من

از خونه مون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم

قد هزار تا پنجره

طلوع من طلوع من

وقتی غروب پر بزنه

موقع رفتن منه

طلوع من طلوع من

وقتی غروب پر بزنه

موقع رفتنه منه

حالا که دلتنگی داره

رفیق تنهاییم میشه

کوچه ها نارفیق شدند

حالا که می خوام شب و روز

بهم دیگه دروغ بگم

ساعت ها هم دقیق شدند

طلوع من طلوع من

وقتی غروب پر بزنه

موقع رفتنه منه

برای ادامه شعر و دیدن عکسهای سریالی غروب رجوع شود به این لینک

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:36  توسط مجتبی امین محمد  | 

و رفت،
آخرین نور ،
باز هم سفیدی ، باز هم نور ، قرمز ،
سیاهی ها خاکستر شد ،
چرخ می خورم در دود ،
باز هم نور ، سو سو میزند،
سفید ،قرمز ، خاکستر .......
زمین می بلعد ،
گرمایی که می سوزد،
هوا می رقصد،
سفیدی محو ،
باز هم نور ،
تکرار،
رفتن تکرار ندارد ،
ولی نور ، اما شعله،
و حال من بی تو
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:55  توسط مجتبی امین محمد  | 

وقتی بچه بودم ( یعنی الان نیستم!) و به اطرافم نگاه می کردم تغییرات و تحولات برایم جالب بود یادم می اد  که وقتی در دوران ابتدایی بودم تو کلاس علوم باید یه ازمایش به معلم ارائه می دادیم اونم این بود که یه لوبیا کاریم و وقتی بزرگ شد بیاریم سر کلاس. اونقدر برام جذاب و جالب بود که این گیاه چه جوری رشد کرد و زبرگ شد که حد نداشت.

الان وقتی دوستانم و اطرافیانم را می بینم که در چند سال پیش یه عده رفتار و کردار و تفکراتی داشتند و الان یه جور دیگه رفتار می کنند و یه جور دیگه فکر می کنند و تغییرات عمده ای کردند فوق العاده برام جذابه

حالا اگه ببا این تغییرات ادم همخونی داشته باشه خوبه وگرنه برای خود ادم دیدن دگردیسی دیگران بسی تلخ است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:6  توسط مجتبی امین محمد  | 

گویند که جوانان در جوانی از چند چیز به شدت خوششان می اید یک موردش ترس و هیجان است که شور جوانی را در ادم زنده می کند هیجان خطر هیجان ترس هیجان نزدیکی با مرگ همه اینها برای جوانان یک حالت جالبی دارد .

دست کم برای من که اینطوریه یکی از دلایلی که به کوه می روم همین است اینکه ادم فاصله اش با مرگ در جاهایی به اندازه تار مو نزدیکمی شود. و این هیجان ادمو از نو زنده می کنه

تقریبا دو هفته است که شب به کوه می رم و شب هم همانجا می مانم تجربه جالبی از کوه نوردیه خیلی جالب اونقدر جالب که اگه ادم این کارو نکنه متوجه نمی شه یعنی تا نری نمی فهمی.

این پنجشنبه که رفتیم کوه هوا ابری بود تا حدودی هم می دونستم گرفتار بارون می شویم اما به علت تاخیر دو نفر مجبور شدیم که توی تاریکی شروع کنیم. هنگامی که رعد و برق ها شروع شد خیلی زیبا بود وقتی ادم از ارتفاع، شهری به بزرگی تهران رو دید بزنه که داره بر سرش رعد و برق فرود می اید خیلی قشنگ بود. رعد و برق ها می اومد و بعدش هم صدایی که غرش می کرد

می دونستم که بعد از شهر نوبت به کوه می رسه برا همین شروع به حرکت کردیم و به بچه ها این تذکرو دادم که  مواظب باشین در هنگامی که حس می کنین رعد وبرق می خواد بزنه دستتونو بزنین به زمین یا رو زمین بخوابین که اگه رعد و برق امد و رسانه ای به نام انسان رو در اون کوه دید و خواست به شما بزنه یه وقتی در جا نمیرید.

رفتیم و رفتیم البته با ترس زیاد حقیقتش حس زیبایی بود اینکه فکر کنی هر لحظه امکان داره از دنیا بری حس جذابی بود برای همین خیلی خمیده و رو به زمین راه می رفتیم که فاصله دستانمان با زمین کوتاه تر باشد. می دانستم اگر باران بیاید دیگر خبری از رعد وبرق نخواهد بود پس وقتی باران نم نم امد خوشحال شدم اما نمی دانستم که باران تابستان، در کوه می تواند 6 ساعته باشد نه کوتاه .  جالبیت ماجرا از همان شدت گرفتن باران شروع شد بعد از مدتی متوجه مه غلیظی شدیم که در ان تاریکی که ماه را هم شت ابر برده بود به همه اینها اضافه کرد .

مه، باران شدید، تاریکی شب،صدای مطلق شرشر باران ،  کوله باری خیس که وزنش دو برابر شده بود و تلاش و کوشش برای رسیدن، همه اینها زیبا بود.

خوشحال شدم که همه اینها به تجربه هام در کوه اضافه کرد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 11:28  توسط مجتبی امین محمد  | 

زمین لرزه ای دقایقی پیش تهران را لرزاند

هسته مرکزی این زمین لرزه در کاهک قم بوده به بزرگی ۹/۵

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:22  توسط مجتبی امین محمد  | 

سوالی که ایمیل زدم به مخابرات:

 می خواستم بدانم که به چه دلیل وبلاگ من فیلتر شده
لطفا علتش را برام میل بزنید
www.ghajarboys.blogfa.com

جوابی که شنیدم:

 shoma nemitavanid be site haee ke ghablan filter gashteand dar site khod,,link dahid,,lotfan linkhaye khod ra check kardeh va anhara remove nameed...
site shoma baz khahad shod,,"LOTFAN NATIJEH HAZFE MAVAREDE FOGH RA DOBAREH BE MA EMAIL NAZANID

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 20:40  توسط مجتبی امین محمد  | 

در این چند روز تعطیلات به شمال رفتم به شهر علمده رویان امروز. رویان شهری است که درست بقل شهر نور ه .  رویان با ابشار اب پری که در ارتفاعات جنگلی خود دارد می تواند بیشتر از اینها رشد کند و در صنعت توریسم حرفی برای گفتن داشته باشد

مسافرت جالبی بود خصوصا برای من که می توانستم عکس بندازم اصولا برای عکاس مسافرت یک هدیه است. در این مسافرت از حیوانات گوناگونی چون حلزون،  سوسک خوشگل، گاو، لاک پشت و مار عکس انداختم اون سوسک رو که شانسی گیر اوردم اون لاک پشته رو هم که از لای تخته سنگای ساحل دریا گیر اوردم بعد یه اقایی که دید دارم از لاک پشت عکس می گیرم  یه مار ابی که گرفته بود رو بهم داد که از اونم عکس بگیرم از این لحاظ خیلی مسافرت خوبی بود.

راستی هیچ نمی دونستم که در ارتفاعات البرز میشه خشخاش وحشی هم گیر اورد جا تون خالی از این گیاه پر خاصیت هم عکس انداختم

خیلی جالب بود هیچ وقت تو ایران کاکتوس از نوع صحراهای تگزاس امریکا ندیده بودم یه برنامه مستندی از شبکه چهار نشون میداد  که گل اون کاکتوس یا همون میوه شو حیوانات بیابان  می خورند و فوق العاده خاصیت داره. خلاصه منم خوردم خیلی خوشمزه بود برای تشنگی هم مفیده.

تجربه جالبی بود هم حیوانات هم گیاهان جدید رو از نزدیک لمس کردم

یه چیز جالب این اولین بار بود که وقتی رفتم شمال له له دریا و شنا تو اب رو نزدم.

حتما عکسهای زیبا رو تو فتو بلاگ می ذارم اهان یه چیزی یادم رفت. رفته بودیم کافی نت رویان که دیدم وبلاگ فیلتره تا حالا خودم ندیده بودم که وبلاگ فیلتره ولی خوب وقتی دیدم یه حسی بهم دست داد حالا نمی دونم ادرس وبلاگ رو عوض کنم یا اینکه به همین منوال ییش بره؟

همه دورو بری ها می خندن به ما میگن مگه چی می نویسین که فیلتر هستین؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 20:0  توسط مجتبی امین محمد  | 

صبح هنگام وقتی که با دوستان قرار کوه ( البته این دفعه نه برای کوه نوردی بلکه برای تفریح ) گذاشته بودم دیدم که ماشینی که پیکان نام داشت مسیری را کوتاه کرده بود و در خلاف جهت رفته بوده که نمی دانم چه شده بود چپ کرده بود نمی دانم با چیزی برخورد کرده بود یا نه به این خاطر که انجا شلوغ شده بود ساعتم هفت و نیم صبح بود پیش خودم گفتم ایا می ارزید ادم مسیر راهشو اینجوری کوتاه کنه که مسیر زندگی شو برای همیشه حذف کنه؟

در برگشتنه راه که سوار ماشین یکی از این دوستان بودیم طبق معمول جوانگی، دوست راننده با ماشینش لایی می کشید و با یک ماشین دیگر کورس انداخته بود. انهم در خیابانی باریک

اینکه چقدر می ارزد که ادم این کار را برای تفریح انجام دهد را کاری باهاش ندارم چون همیشه سوار ماشین اینجور ادمها و اینجور دوستان شده ام

ترس و لذت خوب با هم اجین می شود

یکی از دوستان می گفت این هنر است و من که تجربه این هنرورزی ها را خود حس کرده بودم می گفتم هنر نیست زیرا که اتفاق فقط یکبار می افتد و اگر همیشه و برای همه می افتاد ان وقت اسمش اتفاق نبود.

خیلی جالب بود که صبح چیزی دیده بودم که ظهرش ممکن بود برای خودم و دیگران یش اید.

امروز به ملاقات کسی داشتم می رفتم که در میانه راه فهمیدم او فوت کرده عرق سردی بر صورتم نشست. گاهی اوقات ادمهایی تو زندگی وجود دارند که درسته نسبت دوری با ادم دارند  ولی خیلی نزدیک  هستند با ادمی. بعضی اوقات بعضی ادما ...

تعطیلات خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:5  توسط مجتبی امین محمد  | 

می خواستم چند تا مطلب کوتاه مثل نا قهرمانی استقلال و ... بنویسم که جریانی پیش اومد که فکرم رو به خودش مشغول کرده

مسئله این است توهم

جریانش اینه که من اومدم خونه بعد مهمانی در خانه مان بود بعد گفتن که تو چند دقیقه پیش کلید را چرخاندی؟ ودر را باز کردی ؟ منم با تعجب و با اطمینان گفتم نه

خلاصه از اونا اصرار که ما دیدم در یه کمی باز شد اندازه نصف بند انگشت و از من انکار که من الان اومدم و دقایقی قبل در را باز نکردم

نه اونا اهل دروغ و شوخی بودن و نه من بی خودی سر به سر کسی می ذارم

خلاصه الان شدیدا متوهم شدم که یکبار بیشتر در را باز کردم؟ نکردم؟

از طرفی هم اگه دزد بوده باشه می بینه که دم در کالسکه مهمان و کفش مهمان وجود دارد و کیلد نمی چرخاند و در را باز کند. انقدر که دیگه دیوونه نیست

در و مادرم هم که تو خونه بودن کسی هم که کلید و نداره؟ پس کی بوده؟

این جاست که باید گفت

Oh my god

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:29  توسط مجتبی امین محمد  | 

یوهوووووووووو

تولدم مبارک

از علی دوستم و محمد پسر عمه ام هم تشکر می کنم که تولدم و یادشون بود و تبریک گفتند  بقیه حرفامو خود سانسوری می کنم تا تلخ ننویسم.

الان که میل باکسمو گشتم دوستی از شیراز ایمیل زده که وبلاگم فیلتر شده به چه خبر خوبی در این روز تولد از این بهتر؟

هر هر خندیده و میگه مگه چی می نویسی

فیلتر شدیم رفت

در کامنتها دوستانی مثل هادی و حاجی کنزینگتون تبریک گفتند و ازشون متشکرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:50  توسط مجتبی امین محمد  | 

پنجشنبه می خواستم بنویسم که از دیوار صدا در می اد و از ... صدا در نمی اد و انگار نه انگار که گوشت ( منظور گوشت قرمز خوردنی است) گران شده است و هیچ کس هیچ نمی گوید وای به حالمان در خرداد که بنزین گرا ن می شود و... لبنیات هم گران شده روزنامه ها که از ترس دارند همچنان نفس می کشند مجبورند به ترس و ننوشتن توامان ادامه دهند ولی تا کی؟ یه روزی ... ولش کن بگذریم

اما ننوشته بودم چون حالشو نداشتم

 می خواستم بگم که این سریال راه بی پایان که هر چهارشنبه از شبکه سه پخش می شود را حتما نگاه کنید که از دستتان می رود توی این سریال حرف های تازه ای و نقد های جالبی به چشم می خورد که به نظر دندان گیر باشد.

یه دیالوگ: مرد جوانی که در مونیخ درس خوانده در کمپانی پروتز سازی در مونیخ کار می کرده به ایران می اید و می خواهد برای اولین بار در ایران صنعت پروتز سازی را راه بیندازد که دیگر واردات نداشته باشیم  مرد سرمایه گذار به او می گوید این پول نفت ما را بد بخت کرده است چرا کار کنیم؟ نفت که هست.

یا جای دیگر یکی بهش می گوید کار کردن و تولید در ایران مثل راه رفتن روی قیر سخت است.

خلاصه از دستش ندید حتما ببینید

می خواستم بنویسم که دیروز جمعه رفتم داراباد و به خاطر کل انداختن با بابام تا قله و نهایتا تا پناگاه داراباد رفتیم بالا از اون بالا کل تهران معلوم بود کوه دماوند به مقیاس بزرگ معلوم بود دریاچه سد لتیان لواسان معلوم بود و اهار و فشم و جاده اش چشم نواز بود.

کلی حال کردم البته پوستم هم حسابی سوخت.  اهان راستی ابم نداشتیم  یعنی تموم شده بود مجبور شدیم برف یخ زده بخوریم که اونم کلی حال داشت الان سقم درد می کنه و بعد که رسیدیم پناگاه یخ و دادیم به یه نفر و اونم با حرارت گاز ابش کرد.

 دو نفر در دار اباد هفته گذشته گم شده بودند و کوه نوردا داشتند صحبت می کردند و منم گفتم مطمئنا مرده؛ کی می تونه اینجا یه هفته بمونه؟ همه گفتن معلومه

 یه چیزی بگم که شما بگید زرشک.  حلال احمر اعلام کرد به خاطر اینکه هلی کوپتر دو موتوره ندارند یا فعلا ندارند نمی تونند هلی کوپتر بفرستند و ان دو جوان هنوز جسدشان در کوه ماندگار است.

دیشب هم برنامه عبور شیشه ای یه مسابقه اس ام اسی راه انداخت که علم بهتر است یا ثروت برای این جامعه که ما درش زندگی می کنیم کدام مناسب است؟ 37 درصد علم 60 و خورده ای ثروت

منم با حیرت چند دقیقه ای فکر کردم و بعدش هم معلومه

 تاسف از مردمی که هنوزم فکر می کنند ثروت الان به درد جامعه می خورد. تاسف به این سطحی نگری.

و در اخر مقاله روز پنجشنبه اعتماد توی ویژه نامه اش من را یاد سالگرد فوت ایت الله صالحی نجف ابادی انداخت مردی که مغضوب حاکمیت بود و صدا و سیما هیچ نگفت و شاگردانش هم ( رفسنجانی و مهدوی کنی و...) هیچ.

 پارسال فقط شرق نوشت و امسال اعتماد خدا رحمتش کند پارسال در موردش نوشتم و فکر کنم مقاله اعتماد برای اعتماد دردسر ساز باشد اگر بخوانید حتما می فهمید چه می گویم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:46  توسط مجتبی امین محمد  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 22:23  توسط مجتبی امین محمد  | 

 

می دونم که این مشکل فقط در ایران است

دردسر های داشتن یک ریش در جامعه ایران اعصاب ادم را خورد می کند تا می بینن یارو ریش داره فکر می کنند که یارو از اون حزب اللهی های تیر هستش یا میگن یارو بسیجیه

نمی دونم چرا اینجوریه؟

وقتی توی این چند وقت ریشی گذاشتم که اونقدا هم بلند نیست و وقتی که مثلا تیپ ادم با اون ریش نمی خونه یه جوری نگاه می کنند یا مثلا وقتی  توی 4 تا پاساژ می گردی یه جوری نگاهم می کنن که انگاری بسیجی ام و از منکراتم.

یا مثلا وقتی تو پارک راه می روم بعد این جونها مثلا این کبوتر های عاشق تو هم تشریف دارند وقتی ادمو می بینن شونه هاشون قدری ازهم فاصله می گیره و...

تازه از ایناش بگذریم همه می گن بزن بابا ریش چیه ریشتو بزن بابا مگه بسیجی هستی انقده تیکه پاره بار ادم می کنند که دوست دارم فریاد بزنم بگم اخه به تو چه که من ریش دارم بابا این همه ادم ریش دارند بهشون میگن بسیجی؟

بابا این جنارو گتوزو هافبک اث میلان هم ریش داره اونم ....

مثلا یکی دست من روزنامه اعتماد دیده بود داشت شاخ در می اورد مونده بود معطل

یه همسایمون هم گفت ریشتو بزن بابا یه 30 چهل سال بعد ریش بذار

تازه یه بچه از همینا که فال می فروخت هم به ادم تیکه بسیجی بودن انداخت 15 سال بیشتر نداشتا

تیپ ادم و ظاهر ادم ها به خودشون مربوطه و مثل این کمونیست ها به همه چی فضول نباشیم و به چیزهایی که بهمون ربط نداره اظهار نظر نکنیم به من چه که کی چی میپوشه و چه جوری راه می ره و اصلاح صورتش چه فرمیه؟

من جمله اینکه خیلی ادم ریش دار دیدم که مثلا زنشون رو میدیدی اصلا بهشون نمی خورد یا بالعکس اصولا از رو ظاهر ادما نمی شه شناختشون من فقط اینجا از بچه های کلاس زبانمون متشکرم که اتفاقا ادرس این وبلاگ رو هم بهشون ندادم چه دخترا چه پسرا در این رابطه خیلی راحت و عادی با ادم برخورد می کنند و فکر هم نمی کنند که من بسیجی ام و...

امروز رفته بودم که تو دستشویی یه مسجدی وضو بگیرم که یه پیر مرده هم فکر کرد من بسیجی ام و این حرفا بساط بحث سیاسی باز کرد منم خنده ام گرفته بود و به چیزی که اعتقاد نداشتم می گفتم بله بله، همینطوره ، درسته. اونم می گفت ایشالله هرکی که دستش تو کاسه انگلیسی هاست حالا هرکی می خواد باشه نابود بشه و... البته اینبار بدون ریا تایید کردم حرفشو و گفتم بله

شما جوان ها باید... و من نمی دونم که چرا جلوی رئیس جمهور سنگ می اندازند و... نمی ذارند کار کنه منم با جدیتی که تو دلم خنده بود گفتم بله متاسفانه...

خلاصه از اینکه توی این موقعیت گیر کرده بودم کلی خندیدم

 

چهلم پدربزرگم گذشت و رخت سیاه از تن بدر می کنم و به گنجه می سپارمش( اوه چه ادبیاتش قدیمی شد) و یک خداحافظی هم با این ریش پر دردسر می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 16:21  توسط مجتبی امین محمد  | 

خوب شاید هنوز عادت نکردم .

اینکه تو هستی و داری می بینی و من باید که بنویسم

چون تو هستی

حالا یک چیز مهمه

اونکه چه چیزی است مهم نیست

چون اصولا چیز ٬ چیزی ایست که بین زمان و مکان محصور شده٬

حالا نوبت تو ست ٬ که از این چیز های که من درگیرش شدم ٬ برای خودت قشنگترین هاشو برداشت کنی٬

چون تو هستی ٬ پس در این زمان و مکان هم هستی ٬ یعنی باید که باشی٬

چون تو هستی٬

الان

همین دیگه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:21  توسط مجتبی امین محمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 2:15  توسط مجتبی امین محمد  | 

همیشه معلم ریاضی وقتی جوک های اونجوری می گفت می گفت سه نقطه ...

این فوتبال استقلال که برد عجب حالی به ما داد دمشون گرم انصافا به این میگن استقلال خیلی عالی بازی کرد. یه صحنه از بازی صادقی افتاده بود روی یک بازیکن برق شیراز بعد همونجوری روش خوابیده بود که مجری به طنز گفت خیال ندارند از روی هم بلند شوند می خوان کروکی رو حفظ کنن

انقدر با جدیت اینو گفت که من کلی خندیدم انصافا صحنه جالبی هم بود یاد یه روزنامه چند سال پیش افتادم که تیترش این بود ایدز و فوتبال بعد عکسش این بود که یه بازیکن روی یه بازیکن دیگه خوابیده بود نمی دونم چجوری به ذهن نویسنده خطور کرده بود که همچین عکس بی ربطی رو برای اون مطلب انتخاب کرده بود چون هر پشمکی می دونه با خوابیدن یه بازیکن فوتبال روی اون یکی ایدز پدیدار نمی شه.

یاد ایدز افتادم امروز توی اخبارها شنیدم که خربزه های صادراتی اسرائیل به عربستان حاوی ویروس ایدز بوده بعد من با خودم گفتم تا اونجایی که می دونم فقط پاکستان و قطر رابطه با اسرائیل دارند بعدشم چجوری یه بیماری خونی یا خربزه منتقل می شه شاید خربزه خونی بوده چون ایدز فقط با تماس خونیه دیگه.

این خبرو توی برنامه صبگاهی مردم ایران سلام داده بود. خیلی برنامه قشنگیه که از سطح برنامه های دیگه ایرانی بالاتره و با مجری های متخصصش خوب کار می کنه. صحبت شبکه دو شد

شبکه دو جدیدا باز داره سریال پزشک دهکده رو بعد از ظهر ساعت 4 تکرار ساعت 9 پخش می کنه تازه نیمه شب هم یه بار دیگه تکرار می ذاره. خیلی سریال قشنگیه نه به خاطر دکتر کوئین ها! نه اشتپ

نکنین منظورم ساختار داستان گونه و ادامه دار ماجراست که روند دموکراتیزه شدن در امریکا را نشان می دهد که نشان می دهد چجوری مردم احتیاج به قانون دارند احتیاج به شهردار و احتیاج به کلانتر و در نهایت احتیاج به دادگاه.خیلی زیبا به مخاطب نشان می دهد که مردم ان زمان چجوری محتاج به دموکراسی شدند.

صحبت از امریکا شد یادم افتاد که امریکا رده اول رو توی اقتصاد جهانی کسب کرده و اینجور که شنیدیم چین رده اول نیست ولی خوب دومه.

صحبت از چین شد یادم افتاد که توی یه خبر گفته بود که چینی ها تا چند سال بعد انقده ماشین های با صرفه و سبک درست می کنند که توی ماشین سازی از المان جلو می افته اینجوری شاید از امریکا بزنه جلو و شایدم المپیک بهش کمک کنه که اقتصاد اول جهان بشه.

صحبت از....

این جور نوشتن رو من یه دفعه توی کتاب ادبیات خوندنم که یه جور طنزه که با اون مطلب اولیه زمین تا اسمون فرق داره و از اصل به فرع هدایت می شه

امیدوارم سرتون درد نیومده باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:21  توسط مجتبی امین محمد  | 

از بدشانسی یا بد اقبالی یا نحسی سال خوک برای دومین بار برق حالم را گرفت این بار نه دوربینو بلکه کامپیوتر رو. و power کامپیوترم بعد از وصل شدن برق سوخت برای همین نتونستم از 14 فروردین تا به امروز مطلبی را پستش کنم.

وقتی اصفهان بودم چند تا نکته به نظرم جالب بود

 یکی اینکه تو یه بازار دیدم رو سر در دستشویی برای دستشویی رفتن هر نفر 150 تومان نوشته که مردم پول بدن

یه جای دیگه تو یه پارک سر در دستشویی نوشته بود دستشویی رایگان

با اینکه من در هر دو دفعه به انجا نرفتم اما دیدن این نوشته ها برایم جالب بود که بعضی ها میگن اصفهونیا خسیسن و بعضی ها هم میگن مقتصد شایدم سیاس

توی میدون نفش جهان یه چادر بزرگ برپا کرده بودند تحت عنوان نمایشگاه  امر به معروف و... بعد دیم دو تا دختر رو بردن تو چادر که بنظرم ظاهرشون تابلو نبود معمولی بود ( اینجور موقعها بستگی به سلیقه ماموری که اینا رو می گیره  داره) خلاصه اینکه پاچه شلوارشون هم بالا نبود رفتن تو چادر و بعدش به یک معمم یا همون اخوند که خیلی پیر هم بود گفتن بره اینا رو ارشاد کنه من مونده بودم که اخه این اخوند پیر می خواد به اینا چی بگه؟ یه مشت حرف هایی که دختره صد بار تو عمرش شنیده و ده بار تو این کتاب دینی ها خونده چی می خواد بگه اونم با او سن بالاش؟ به نظرم در انتخاب اخوند و سنش و تاثیر سخن اون بر ان جوان باید دقت کرد به نفس کار کاری ندارم ولی اینها اشکالاتی است که گریبانگیر جامعه ای است که....

یه مورد دیگه هم اینه که خیلی مسخره اس اگه به نهی از منکر و امر به معروف است این مسئله فقط در مورد دختران صدق کند و فقط به انان تذکر داده شود اگر تذکری در کار است باید دو طرفه باشد.

از اون مسئول چادر پرسیدم که این جا جریانش چیه؟ گفت اینجا نمایشگاهی از... پریدم وسط حرفش و گفتم که به صورت عملی هم تذکر می دهید گفت بله اولین بار در اصفهان این کار صورت گرفته و به انها تذکر می دهیم و تعهد هم ازشان می گیریم گفتم چه کسی اینها را به چادر شما می اورد بسیج یا پلیس؟

با تاکید گفت پلیس

من هرچه به ذهنم فشار اوردم به یاد نیاوردم که ان دو دختر را پلیس به چادر هدایت کرده بود

و اینم مورد اخر و جالب توجه

رفتیم دلیجان صبحانه بخوریم که متوجه شدم ساعت رستوران انجا بر عکس می چرخد و جالب تر اینکه ساعت درست کار می کرد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:6  توسط مجتبی امین محمد  | 

نوروز و افسردگی؟

شاهکاره دیگه مگه میشه؟

حالا شده دیگه تا حالا فکر نمی کردم میشه تو نوروز هم افسرده شد اونم نه کنج خونه با هوای بارونی،  تو مسافرت گفتم که شاهکاره نوروز و گرفتن افسردگی.

اصلا فکر می کنم این بدترین نوروز زندگیم بوده بد شانسی پشت بد شانسی

اولش که همه فک و فامیل پدری می خواستند چند روزی برن شمال بابام نذاشت با اونا برم سوم عید با سکوت تو خونه و حرف نزدن با والدین گذشت فرداش هم که رفتیم اصفهان دلخوشیم این بود که با اون دوربین هی عکس می اندازم و از ناراحتی در می ام اما ولی دوربین هم امان نداد و فقط گذاشت از نیاسر عکس بگیرم شارژر دوربین خراب شده بود و رفتم شارژر خریدم اما بازم دیدم اصلا دوربین روشن نمی شه خلاصه که هی زمین و زمان و لعنت کردم که این دیگه چه جورشه دیدنی های اصفهان را بافسوس و دپرسینگ می دیدم بدتر از اون این بود که با دونفر از فامیل بودیم که سن اونا زیاد بود خلاصه من یکی میون 4 تا پیر و پاتالکه نه حوصله گشتن داشتن و نه...( مثلا ساعت 9 می خوابیدیم فکر کن وای ی ی ی)

بدتر از اونای دیگه گلو درد بود وای این همه بدشانسی پشت هم. گلوی درد میدونین چیه؟ گلو درد یعنی اگه کباب برگ و کوبیده و جوجه و پیتزا خونگی با پنیر فت و فراوون بخوری بازم با اون گلو درد هیچی نمی فهمی و هیچ فایده ای نداره گلو درد یعنی بهترین غذای دنیا رو هم بخوری بازم فایده نداره.

خلاصه از اون اصفهون اومدیم بیرون و اومدیم همدان شانس اوردم که خونه این فامیلمون یه کامپیوتر هست و یه اینترنت.

نوروز 86 را بی فیلم و سریال دارم می گذرونم بی دوربین با گلو درد و بد شانسی و ... بدتر از اون اینه که همه فکر می کنن چون اصفهون بودی و بعدش هم رفتی همدان و کل عید تو مسافرتی خیلی داری خوش می گذرونی در صورتی که اینجور نیست و نبود در پست بعدی سعی می کنم از افسردگی کمتر بگم و از اصفهان بنویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 10:14  توسط مجتبی امین محمد  | 

فعلا که در تهرانم و حسابی از خلوتی تهران لذت می بریم عجب خلوته تهران مثلا بگم مثل چند سال پیش تهران خلوته؟ مثلا مثل تهران در زمان قاجار یا پهلوی؟

توی شریعتی، ولی عصر خصوصا بالا شهر تهران و شمیرانات که قشر مرفهان بی درد است و صاحب ویلا در شما لو...

پسر دایی ام همیشه می گه عیدا بهترین جای همین تهرانه هم هواش تمیز و پاک هم از شر این ترافیک لعنتی اش راحتیم و حسابی خلوته

امروز که سوم عید است هنوز در تهران شاید به شمال برم یا اصفهان یه کاروان می ره شمال و یه کاروان می ره اصفهان حالا با کی برم نمی دونم؟

اگه تهران هستید از پارک های جنگلی استفاده کنید و حالشو ببرید اگرم که در تهران نیستید و مسافرت هستید بازم خوش بگذره با این اروز که باران ها و باد های شدید مسافرت های ما را خراب نکند و اگرم بخواد بارون بیاد نمنم بیاد هم عشقولانه باشه هم لطیف و هم ...

عید 86 خوش بگذره

اینم عکسهایی بهارانه در پارک طالقانی

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:30  توسط مجتبی امین محمد  | 

همچنان به مرگ فکر می کنم به دنیایی که از ان خبر ندارم به بعد از نیستی به نبود به هیچ.

بعد از انکه دو فوت دردناک را پشت سر گذاشتم و غمناک شدم به مرگ خودم هم فکر می کنم. وقتی به غسالخانه می رفتم و می امدم و دوباره می رفتم انگاری بدنم تکان می خورد خودم را تصور می کردم که انگونه بدن بدون جان و روحم را درون ان وان پرتاب کنند و عده ای ان بدن را نگاه کنند تصور می کردم که به جای اسم پدر بزرگم اسم خودم حک شده باشد. موقع تشییع جنازه تصور می کردم که چه کسی در اینده مرا تشییع خواهد کرد یا شاید هم کارم به تشییع نرسد و در دریا غرق شود و مانند اینها.

زمانی که پدر بزرگم را در خاک می کردند ان بتون ها را روی بدنش گذاشتند به این فکر می کردم که ایا اصلا قبری هم خواهم داشت؟ یا نه

برگشتنه از بهشت زهرا به این فکر می کردم که پدر بزرگم در تنهایی خود با ان قبر برش چه خواهد گذشت؟ و چه تنها خواهد ماند و به شب فکر می کردم که در ان شب زیر قبر زیر ان سنگینی خاک.

دوستم پرسید از مرگ می ترسی گفتم نه هیچ وقت از خود مرگ نمی ترسم بلکه از اعمالی که انجام داده ام می ترسم که در ان دنیا چگونه با من تا خواهد شد چگونه به اعمالم حسابرسی می کنند؟ ازم پرسید که دوست داری از این جهان بروی؟ مانده بودم چه جوابی بدهم نه انگونه اعمالم خوب است که با اطمینان بگویم اره دوست دارم از این دنیا بروم نه انقدر دنیا پرستم که بگویم نه دوست دارم بمانم. بازم پرسید که اگر ان جهان هیچ بود چیزی درش نبود نیستی بود چه؟ دوست داشتی در این دنیا که رنج و سختی هایش می چربد بر خوشی هایش، بمانی؟ با تردید گفتم نه، جهان مثبت و منفی را از جهان خنثی بیشتر دوست دارم دوست دارم در همین دنیا بمانم اگر در ان دنیا خبری نباشد و نیستی باشد هستی را با همه رنج هایش که ممکن است لذتی هم درش باشد را دوست دارم بر هیچی. به قولی مبارزه و کنش و واکنش را بر بی حرکتی و ساکن ترجیح خواهم داد.

از همه بیشتر به طریق جان دادن فکر می کنم که چگونه از این دنیا می روم؟ چگونه روحم از این غالب خواهد رفت به سختی؟ یا به سادگی؟

بعد از بودن چند ماهه در کما؟ بعد از ماندن در زیر اوار جنگ و زلزله؟ غرق شدن در دریا؟ تصادف؟ یا؟

یا شب خوابیدن و صبح رفتن؟ یا مریض بودن چند ساله؟ یا گرفتن سرطان؟‍ با کدامین اینها و ... از این دنیا می روم به سختی جان خواهم داد یا نه؟

پسر عموم می گفت خوش به حال حاج اقا ( پدر بزرگم چندین بار به حج رفته که از بس زیاد بوده حسابش در رفته) گفتم چرا؟ گفت اگر با مریض شدن این چند ماهه دارد فوت می کند عوضش بعضی از این گناهانش را در همین جهان صاف و صوف می کند و ان دنیا قدری سبک تر خواهد شد اگر در این دنیا ادم حسابش قدری سبک شود چه خوب است. اره این را هم فراموش کردم حالا دیگه واقعا مرددم که کدام بهتر است؟ با سختی جان دادن یا به اسانی؟

همیشه دوست داشتم که روز مرگم مثل روز تولدم که نیمه رمضان است مطابق با یک روز شناخته شده هجری قمری باشد. روحانی ای که برای پدر بزرگم نماز خواند که از دوستان پدر بزرگم هم بود گفت خوش به حالش که موقع اذان ظهر داریم برایش نماز میت می خوانیم شب جمعه به خاک سپرده شده و سومش هم اربعین است. یا همان اقای ارسطو که روز اربعین به خاک سپرده شد.

همیشه دوست دارم که در یک چنین روزهایی با دنیا وداع کنم.

مرگ بالاخره روزی سراغمان خواهد امد اما چگونه؟ فکر می کنم مرگ.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:48  توسط مجتبی امین محمد  | 

بازی زندگی است؟

یا؟

نمی دونم

در خلال اینکه در غم از دست دادن پدر بزرگ پدری ام بودم خبر فوتی دگر شنیدم که دیگه واقعا اعصاب خورد کن بود.

سر خاک پدر بزرگم بودم که شنیدم که یکی از دوستام( البته اینکه می گم یکی از دوستام دلیل نمی شه که سنش کم باشه سنش حول و حوش 50 سالی بود) در اثر عارضه قلبی هم سکته قلبی کرده هم مغزی و به دیار حق شتافت.