چند تا موضوع تو کله ام هست که نمی دونم کدومشون رو واسه این پست بنویسم موندم که کدومشون رو انتخاب کنم حرف های جالب توجه سرهنگی که در کلاس راهنمایی رانندگی صحبت می کند را بنویسم و... یا بپردازم به یه سکانس قشنگ از سریال زیر تیغ؟ سکانسی که می خواست با هوشمندی به همه ایرانی ها و خصوصا خانواده های سنتی و غیره و ذالک بفهماند که همیشه این مرداها نیستن که می توانند عواطف خود را کنترل کنند همیشه مردان مرد بحران نیستند و گاهی هم زنان بهتر از مردان در امر قضاوت هستند و موجوداتی عقلگرا نسبت به مردانی حتی بزرگتر از سن خودشان. این برداشت من بود از اون سکانسی که پسر مقتول ( رضا) می خواست به زور از خواهرش امضاء بگیرد برای قصاص پدر زنش و خواهر زیر بار نمی رفت به خوبی احساساتش را کنترل می کرد در حالی که پسر با شور جوانی خواهان انتقام و خونخواهی پدر مقتولش بود
جالبه که مردد بودم این مطلبو بنویسم یا نه که ظاهرا همشو نوشتم و اینم شد یه پست که اولش معلوم نبود می خواست چی بشه ولی اخرش معلوم شد چی از اب دراومد.
