بازی زندگی است؟
یا؟
نمی دونم
در خلال اینکه در غم از دست دادن پدر بزرگ پدری ام بودم خبر فوتی دگر شنیدم که دیگه واقعا اعصاب خورد کن بود.
سر خاک پدر بزرگم بودم که شنیدم که یکی از دوستام( البته اینکه می گم یکی از دوستام دلیل نمی شه که سنش کم باشه سنش حول و حوش 50 سالی بود) در اثر عارضه قلبی هم سکته قلبی کرده هم مغزی و به دیار حق شتافت.
چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد
دل من ای دل من
شاید اونایی که توی تهران باشند و روز های تاسوعا و عاشورا یا شب های قدر ازسمت شریعتی به خیابان کتناری ورودی همت رد شده باشند متوجه این شده باشند که انجا هیئتی است و مراسمی است.
سید مجتبی ارسطو از ادمهایی است که در وزارت امور خارجه خصوصا در دولت خاتمی بود و رئیس اکو در ایران بود او به دلیل علاقه به داشتن جلسات تفسیر قران هر سه شنبه جلسه برگزار می کرد. الان وقتی یادم می اد با اون اخلاق عالیش که همیشه می خندید و با همه روبوسی می کرد و می گفت هفته بعد منتظریما تشریف بیاورید همیشه با اکیپ ما جونا مهربون بود و...
وقتی الان یادش می افتم خیلی....(لغت مد نظر را پیدا نکردم)
یه دو سفر برای ما جور کرد یعنی با ان هیئتی که اسمش را گذاشته بود حسینیه المهدی به دو سفر زیارتی رفتیم یکی حج و دیگری هم مشهد. خواستیم کربلا هم برویم که تنش های ان کشور به این مرد اجازه نداد که عده ای را با خود به انجا ببرد و ایجاد خطر کند.
دیروز صبح وقتی ان مسیر همیشگی را رفتم و رسیدم دم در دیدم او انجا نیست تا سلام و علیک کند و با خوشرویی مرا دعوت کند نه همه اشک هایشان را از دیگران پنهان می کردند همه امده بودند خیلی شلوغ بود ان قدر که خیابان را بستند و از جایی دیگر ماشین ها می رفتند از دکتر محمد حسین عادلی سفیر اسبق ایران در لندن و سایر کارکنان وزارت خارجه قبلی و فعلی گرفته تا قریب مدیر عامل اسبق استقلال تا پیامی که ایت الله خزعلی داد و تا معروف ترین هیئت چون پیر عطا و عسگریون و....
هیچ وقت باور نمی کردم که به خاطر نبود او این همه گریه کنم هیچ وقت.
ناراحت شدم برای خانواده اش بنده خدا دو دختر کم سن و سال داشت که حالا یتیم ماندن
سید مجتبی ارسطو فوت کرد تا در روز اربعینی که همه را دعوت کرده بود به خاک سپرده شود.
روز به خاک سپاری پدر بزرگم زنگ زد و به پدرم گفت انشا الله در مجلس ختم شرکت می کنیم
او داماد اقای ال طعمه رئیس مسجد الغدیر تهران بلوار میرداماد هم بود.
این روز ها فقط برای خودم این اهنگ مرو ای دوست اصفهانی را گوش می دهم دائما در حال فکر کردن به مرگ هستم و مدام ان غسالخانه و خاک کردن و قبر ها به جلوی چشمانم می اید.
چه سخته زندگی
و چه درد ناک
یه چیز دیگه ام بنویسم و تمومش کنم
فکر می کنم اگر ادما در زمان حیاتشان چیزی از خود باقی بگذارند خیلی عالیست
چون در زمان رفتنشان همه از ان یاد می کنند
توی این چند روز حسابی این مورد را مشاهده کردم که اگر ادم از خودش یه یادگاری یه خوبی باقی بگذاره اون مهمه نه چیزه دیگه ای. مرگ انسانها می تواند ادمها را بیش از پیش به هم نزدیک کند و کدورت ها رابشوید و قهر ها را مثل یخ اب کند مرگ می تواند مفید باشد.
خیلی نوشتم اون هم فقط به این خاطره که این حرف ها را فقط می توان در دنیای وب گفت و سخت است که برای دیگری اینها را بگویی. اونقدر در دل ادم حرف باقی است که ادم دوست دارد هی حرف بزند هی بگوید
بهرحال در استانه عید نوروز دیگر حوصله ندارم اتاقم را تمیز کنم و دیگر حوصله ندارم به عید فکر کنم .
فقط مرگ
