همچنان به مرگ فکر می کنم به دنیایی که از ان خبر ندارم به بعد از نیستی به نبود به هیچ.
بعد از انکه دو فوت دردناک را پشت سر گذاشتم و غمناک شدم به مرگ خودم هم فکر می کنم. وقتی به غسالخانه می رفتم و می امدم و دوباره می رفتم انگاری بدنم تکان می خورد خودم را تصور می کردم که انگونه بدن بدون جان و روحم را درون ان وان پرتاب کنند و عده ای ان بدن را نگاه کنند تصور می کردم که به جای اسم پدر بزرگم اسم خودم حک شده باشد. موقع تشییع جنازه تصور می کردم که چه کسی در اینده مرا تشییع خواهد کرد یا شاید هم کارم به تشییع نرسد و در دریا غرق شود و مانند اینها.
زمانی که پدر بزرگم را در خاک می کردند ان بتون ها را روی بدنش گذاشتند به این فکر می کردم که ایا اصلا قبری هم خواهم داشت؟ یا نه
برگشتنه از بهشت زهرا به این فکر می کردم که پدر بزرگم در تنهایی خود با ان قبر برش چه خواهد گذشت؟ و چه تنها خواهد ماند و به شب فکر می کردم که در ان شب زیر قبر زیر ان سنگینی خاک.
دوستم پرسید از مرگ می ترسی گفتم نه هیچ وقت از خود مرگ نمی ترسم بلکه از اعمالی که انجام داده ام می ترسم که در ان دنیا چگونه با من تا خواهد شد چگونه به اعمالم حسابرسی می کنند؟ ازم پرسید که دوست داری از این جهان بروی؟ مانده بودم چه جوابی بدهم نه انگونه اعمالم خوب است که با اطمینان بگویم اره دوست دارم از این دنیا بروم نه انقدر دنیا پرستم که بگویم نه دوست دارم بمانم. بازم پرسید که اگر ان جهان هیچ بود چیزی درش نبود نیستی بود چه؟ دوست داشتی در این دنیا که رنج و سختی هایش می چربد بر خوشی هایش، بمانی؟ با تردید گفتم نه، جهان مثبت و منفی را از جهان خنثی بیشتر دوست دارم دوست دارم در همین دنیا بمانم اگر در ان دنیا خبری نباشد و نیستی باشد هستی را با همه رنج هایش که ممکن است لذتی هم درش باشد را دوست دارم بر هیچی. به قولی مبارزه و کنش و واکنش را بر بی حرکتی و ساکن ترجیح خواهم داد.
از همه بیشتر به طریق جان دادن فکر می کنم که چگونه از این دنیا می روم؟ چگونه روحم از این غالب خواهد رفت به سختی؟ یا به سادگی؟
بعد از بودن چند ماهه در کما؟ بعد از ماندن در زیر اوار جنگ و زلزله؟ غرق شدن در دریا؟ تصادف؟ یا؟
یا شب خوابیدن و صبح رفتن؟ یا مریض بودن چند ساله؟ یا گرفتن سرطان؟ با کدامین اینها و ... از این دنیا می روم به سختی جان خواهم داد یا نه؟
پسر عموم می گفت خوش به حال حاج اقا ( پدر بزرگم چندین بار به حج رفته که از بس زیاد بوده حسابش در رفته) گفتم چرا؟ گفت اگر با مریض شدن این چند ماهه دارد فوت می کند عوضش بعضی از این گناهانش را در همین جهان صاف و صوف می کند و ان دنیا قدری سبک تر خواهد شد اگر در این دنیا ادم حسابش قدری سبک شود چه خوب است. اره این را هم فراموش کردم حالا دیگه واقعا مرددم که کدام بهتر است؟ با سختی جان دادن یا به اسانی؟
همیشه دوست داشتم که روز مرگم مثل روز تولدم که نیمه رمضان است مطابق با یک روز شناخته شده هجری قمری باشد. روحانی ای که برای پدر بزرگم نماز خواند که از دوستان پدر بزرگم هم بود گفت خوش به حالش که موقع اذان ظهر داریم برایش نماز میت می خوانیم شب جمعه به خاک سپرده شده و سومش هم اربعین است. یا همان اقای ارسطو که روز اربعین به خاک سپرده شد.
همیشه دوست دارم که در یک چنین روزهایی با دنیا وداع کنم.
مرگ بالاخره روزی سراغمان خواهد امد اما چگونه؟ فکر می کنم مرگ.....
