تبليغاتX
ghajarboys - داستان اقامحمد خان قاجار به دنبال لطفعلی خان زند

ghajarboys

این داستان برگرفته از واقعیات است.

 

 

خوب چه دستور می فرمائید؟

این دفعه دیگه نمی ذارم از چنگم فرار کنه

قربان فکر می کنم اگر بذاریم تاریکی مطلق بشه بهتره

اره موافقم یه کم صبر می کنیم که تاریکی مطلق بشه و چراغاشونو خاموش کنن اونوقت کارشونو می سازیم

ولی قربان چه جوری می خواهید حمله کنید؟

اگه من اقا محمد خان قاجارم که خوب می دونم با اینج.ان گستاخ  چیکار کنم

قربان همین جوانک  ما رو از شیراز کشونده اینجا و هی از دست ما فرار کرده

درسته جوانک  است ولی تا اقا محمد خان است این کشور احتیاجی به این جوونهای گستاخ نداره

تاریکی فرا می رسد اسبهای سپاه اقا محمد خان به ارامی از تپه به پایین می ایند تا اردوگاه نشینان متوجه حضور سپاه دشمن نشوند وقت حمله فرا رسیده.

خوب چه فکری دارید؟

فکر اینجاشو کرده بودم برای همین به جاسوس گفته بودم وقتی که تاریکی مطلق فرا رسید اسب ها رو رم بده و فراری شون بده اینجوری نه اونا می تونن فرار کنن و همین که دستاچه می شوند.

عجب فکری والا مقام

بعد از دقایقی گرد و خاکی به اسمان به پا می خیزد و اسبها شیهه کشان رم می کنند و اروگاه نشینان بیدار می شوند

حالا وقتشه حمله

شما از چپ و شما از راست

حواست به لطفعلی خان باشه چادرش اون وره

من لطفعلی رو می خوام .......( اقا محمد خان فریاد می کشد) زنده

بعد از نبردی که سپاهیان اماده اقا محمد خان با سپاه نیمه اماده لطفعلی خان زند می کنند سپاه لطفعلی خان از هم می پاشد و عده زیادی کشته می شوند لطفعلی خان زند هم به جانب شرق با تعدادی سوار فرار می کند اقا محمد خان از متلاشی شدن سپاه لطفعلی خان لبخند بر لب دارد اما از فرار دوباره لطفعلی خان ناراحت.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:45  توسط مجتبی امین محمد  |