خیلی هم بزرگه، واسه من اونقدر بزرگه که نمی تونم از رگ گردن به خودم نزدیکترش ببینم، واسه همینه که وقتی میگی نه، وقتی با عاشقت تلخی می کنی، فقط میگم خدا بزرگه،
برای همین امیدی ندارم که بر گردی، حس وقتی رو دارم که از خدا بهشت برین می خوام !!!
شاید یه روزی ،
یه زمانی ،
وقتی تو بری ، بت پرست بشم، شاید بتی بپرستم که کوچیک باشه، اندازه اشکم، اندازه ی در قلب تو واسه من ، بتی که پاک باشه، به پاکی شراب نگاهت،
شاید یه روزی،
یه زمانی ،
وقتی تو بری ، بگم خدا منم، خدای عاشق،خدایی که عشق رو از نماز و نیاز تو معبد نگاهت ساخت،
ولی نه........ ولی نه، از عشقت نه می شه خدایی کرد و نه بت پرستی، آخه عشقت اندازه ی همون خدایی که من باهاش غریبم ، عشق من بزرگه،
شاید یه روزی ،
یه زمانی ،
وقتی تو بری ، بت پرست بشم، ولی اینبار از خدا اجازه می گیرم تا بتی بسازم، جنسش از جنس عشقم به تو ، تا که کامل بسازمش، شبیه تو، ولی قلبش بزرگ، فقط کوچیک می سازمش، اونقدر کوچیک که نتونی ببینیش، تا نفهمی که من عاشقتم،
تا نفهمی من کافر خدای عشق تو شدم،
خودم می شم راهب معبدش، راهی کوه و سنگ و تیشه ها، چله نشین غصه هام، بی خیال از هیچ خیالی، آسوده می میرم در درد دوری،در آغوش خدای جدید، تینای من،اسم تو یاد گل است و عشوه و ناز، تینای من شاید یه روز از تو اجازه بگیرم...................