قاسم: حالا حاجی چی می گفت؟
علی: هیچی می گفت شما برنامتون چیه؟ منم که نمی دونستم گفتم بعدا بهتون می گم، حاجیم گفت زودتر نیمه شعبان نزدیکه
پرویز: منکه نمی تونم تو مراسم باشم
قاسم: چرا؟
پرویز: می خوام برم جمکران
علی: التماس دعا
پرویز: حالا برنامه هاتون چی هست
علی: باید با بچه ها بشینیم صحبت کنیم و یه برنامه خوب بچینیم
قاسم: فکر کنم داداشم نیمه شعبون از حوزه بیاد اگه موندنی بود بهش می گم سخنرانی رو خودش برگزار کنه
علی: ایول این جوری که خیلی خوب میشه
پرویز: ببین یاالثارات چی نوشته اوه اوه
علی : ببینم؟
قاسم: من که حوصله خوندن ندارم توش چی نوشته
پرویز: نوشته که یکی از مدعیان اصلاح طلب ظهور اقا رو مورد تشکیک قرار داده
علی: واقعا اینا فاسقند
قاسم: خیلی کند میره
پرویز: چی؟
قاسم: اتوبوسو میگم
علی: اره، شورای شهر قول داده که 200 اتوبوس جدید وارد می کنه
پرویز: خدا کمکشون کنه
قاسم: !! علی این خواهرت نیست که از خیابون داره رد می شه؟؟
پرویز: ولی خواهر علی که بد حجاب نیست
قاسم: علی خواهرته؟
علی( به دختر چشم دوخته و قرمز شد ): نه بابا فقط شبیه شه ( سرشوپایین می اندازدو به کفشش نگاه می کند)
پرویز: اره بابا خواهر علی که هر روز مسجد می اد که اینقدر ارایش نمی کنه تازه حجابشو رعایت می کنه
قاسم: فکر کنم اشتباه گرفته بودم خیلی شبیه اش بود
علی: خوب بچه ها یا علی من این ایستگاه پیاده می شم
قاسم : ولی تا خونه که یه ایستگاه دیگه مونده
علی: نه می خوام برم سفارش شیرینی جشنو بدم
پرویز: التماس دعا
قاسم: فی امان الله
علی: یا علی
اتوبوس حرکت می کند
قاسم: دیدی چه جوری خودشو زد به کوچه علی چپ
پرویز: ولی خواهر علی که چادری بود
قاسم: روزگاره دیگه
پرویز: منم باورم نمی شد
قاسم: حسین و بگو که می خواست بره خواستگاری خواهر علی
پرویز: اگه بفهمه پشیمون میشه
قاسم: اینم نتیجه ازادی های اون اقا که از دستش خلاص شدیم
برام خیلی جالبه که حتما نظر خودتون رو بگید و اگه شما بودید چه تیتری رو برای این داستان اعلام کردید خوشحال می شم که نظر خودتون رو راجع به این داستان کوتاه بشنفم
